سيد ظهير الدين مرعشى
146
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
بترسيد و تمرّد نموده بعد از مخالفت تمام ، آخر مصالحه كرد ، و باز مسلمان شد ، و به سيد پيوست . خبر سيد ناصر چون به بخارا رسيد ، پادشاه احمد بن اسمعيل با چهل هزار مرد روى به طبرستان نهاد . قضا را در راه يكى از غلامان او غدر كرده سرش را بريدند . و آن عزم خراب و ويران شد . چون خبر به طبرستان رسيد ، حضرت امامت قباب به آمل قرار گرفت . و اصفهبد شروين ملك الجبال با ناصر صلح كرد . بعد از آن سيد ، احكام پادشاهى و امر و نهى ملك را به سيد حسن بن قاسم كه ابن عمّ او بود بازگذاشت . و او را بر فرزندان صلبى خود ترجيح داد . و مردم را نيز به قاسم بن حسن ميل بيشتر بود . كه بغايت سيد عفيف و نيكوسيرت بود . و سيد را پسرى بود ، ابو الحسين احمد كه ذكر مردانگى او رفته است . و او امامىّ المذهب بود . دربارهء تربيت حسن بن قاسم و بى التفاتى در حق فرزندان خود در حق ناصر كبير شعرى است مفصّل كه ذكر آن در اينجا بىمورد است ! « 1 » حضرت امامت قباب حسن بن قاسم را فرمود كه به طرف گيلان و ديلمان مىبايد رفت ، و مردم آنجا را تسلّى داد و به امر معروف و نهى منكر امر كرد . چون حسن بن قاسم به طرف گيلان و رويان و ديلمان توجه نمود هيچ فكر آن نكرد كه آنچه سيد در حق او كرده است در حق فرزندان خود نكرده است ، و بلكه از سبب التفاتى كه در حق او فرمودهاند ، صاحب الجيش در حق پدر بديها كرده و گفته است . الغرض حرص دنيا او را از راه سلامت بگردانيد و با استندار هروسندان بن تيدآ و خسرو بن فيروز و جستان و با ليشام بن وردازاد و ساير ارباب و اصحاب رويان و ديلمان و آن نواحى بيعت بستاند و شرط كردند كه سيد ناصر را بگيرند . بعد از مدتى چون حسن بن قاسم بازگشت و به آمل رسيد به مصلّى فرود آمد و نزد سيد ناصر برفت . سيد از آن حركت او وهم كرد ، و بدانست كه او را شيطان از راه برده است . سيد با اصحاب خود برنشست و خواست كه به پاى دشت رود . حسن بن قاسم به عقب سيد برفت ، او را گرفته بازآورد ، و دست بسته به قلعهء لارجان فرستاد ،
--> ( 1 ) - همهء اين قصيده در تاريخ رويان ( اولياء الله ) و طبرستان ( ابن اسفنديار ) آمده است ( ر ك : تاريخ رويان ص 78 و طبرستان ص 272 )